بوسه های پارسی
شستم به اشك، پاي وي و چاره ساختم
آن داغ را به بوسه ی لب هاي گرم خويش
اين گوهري كه در نظرت سنگ ساده است
بر پاي آن پري چو رهي بوسه داده است
سه بوسه كز دو لبت كردهاي وظيفه ی من
اگر ادا نكني قرض دار من باشي
بوسهاي زان دهن تنگ بده يا بفروش
كاين متاعي است كه بخشند و بها نيز كنند
بوسه كي گردد از آن لب هاي جان پرور جدا؟
كي به افسون ميشود شيريني از شكر جدا؟
بوسهاي كردم ز رخسارش تمنّا دوش گفت
ديدناينگلستان خوب است و گلچيدن خطا ست
چه آيتي تو مگر ساحري كه شاه و گدا
هر آنكه ديد لبت بوسهاي گدائي كرد
شنيدهام كه به جان بسته يار، قيمت بوس
هزارجان به تنم نيست صدهزار افسوس
به چه عضو تو زنم بوسه نداند چه كند
بر سر سفره ی سلطان چو نشيند درويش
هرچند شكسته پر به كنج قفسم
يك بوسه بود از لب لعلت هوسم
و آن بوسه چنان است كه لب بر لب تو
آن قدر بماند كه نماند نفسم
توبه كردم كه نبوسم لب ساقي و كنون
ميگزم دست چرا گوش به نادان كردم
يك بار بوسهاي ز لب تو ربودهام
يك بار ديگر آن شكر ستانم آرزو ست
جان به بهاي بوسه ات دادم ولب گزيدهام
با تو در اين معاملت هيچ زيان نديدهام
بعد از عمري ز تو يك بوسه طلب كردم ليك
لب گزيدي و مرا غرق خجالت كردي
مبوس جز لب معشوق و جام مي حافظ
كه دست زهد فروشان خطا ست بوسيدن
گر ميسّر نشود بوسه زدن پايش را
هر كجا پاي نهد بوسه زنم جايش را
آمد ز درم خنده به لب،بوسه طلب،مست
در دامن پندار من مي زده بنشست
ز غنچه ی دهنت بوسهاي به خواب گرفتم
نمردم و ز گل آرزو گلاب گرفتم
گفتمش : بوسه دهي؟ گفت: هنوز
موسم آن نرسيده است مرا
نيست چون دسترسي تا رخ زيبات ببوسم
ميشوم در گذرت خاك كه تا پات ببوسم
بوسه خواهم ز تو امروز دهي وعده ی فردا
كو من دل شده را عمر كه فردات ببوسم؟
تلاش بوسه نداريم چون هوس ناكان
نگاه ما به نگاهي ز دور خرسند ست
خرم آن روز كه مستم ز در حجره در آئي
وز لبت بوسه شمارم به شماري كه توداني
آرزوي بوسه ازساقي نه حدّ چون من است
مستم و با ترس ميبوسم لب پيمانه را
بوسهاي گر نربوده است ز ياقوت لبش
دهن لاله چرا تا به جگر سوخته است
آنكه در آیينه دارد بوسه را از خود دريغ
کی به عاشق وا گذارد اختيار بوسه را
همه اسباب جمال تو به جاي خويش است
بوسه در كنج لبت گوشه نشين ميبايست
من بستهام لب طمع امّا نگار من
دارد دهان بوسه فريبي كه آه از او
صد بوسه از لب تو لب جام ميگرفت
يك بوسه قسمت لب اين بي نصيب نيست؟!
بزم شراب بيمزه ی بوسه ناقص است
پيش آي و عيش ناقص ما را تمام كن
بوسيدن لب يار ، اوّل ز دست مگذار
كاخر ملول گردي از دست و لب گزيدن
گفتي چو جان دهي به عوض بوسه ميدهم
اين خون بها ست مزد و فا را چه ميكني؟
به بوسهاي ز دهان تو آرزومنديم
فغان كه با همه حسرت به هيچ خرسنديم
نه تنها بوسه از لعل لبت اي دلربا خواهم
كه از جان بهر بوسيدن ترا سر تا به پا خواهم
آنكه بوسيد لب نوش تو شكر نچشيد
و آنكه خسبيد در آغوش تو بيدار نشد
نه بوسهاي،نه شكر خندهاي نه دشنامي
به هيچ وجه ، مرا روزي از دهان تو نيست
يك بوسه از رخت ده و يك بوسه از لبت
تا هر دو را چشيده، بگويم كدام به
از غنچه لعلش هوس بوسه نمودم
خنديد و به من گفت زياد از دهن تست
اي پيرهن آهسته بزن بوسه بر اعضاش
كان خرمن گل طاقت آزار ندارد
گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند
حاشا كه مشتري سر مویي زيان كند
به غير از بوسه كز تكرار ، رغبت را كند افزون
كدامين قند را ديگر مكرّر ميتوان خوردن
اين لب بوسه فريبي كه ترا داده خدا
ترسم آیينه به ديدن ز تو قانع نشود
از لب شكّرين او بوسه به جان خريدهام
زآنكه حلاوتي بود جنس گران خريده را
شوم نسيم و شبي در برت كشم چون گل
ببوسمت لب و آن گه بگويمت كه: منم
ترك جان ميبايدم گفتن كه اين شيرين لبان
بوسه ميبخشند امّا جان شيرين ميبرند
گه دهان تنگ ميبوسم به مستي گاه چشم
پيش مستان هيچ فرق از پسته و بادام نيست
دزدي بوسه عجب دزدي پر منفعتي است
كه اگر باز ستانند دو چندان گردد
هر قدم بنگرم قفاي ترا كه ببوسم نشان پاي ترا
به جاي وعده ی يك بوسه صد جان دادم و شادم
نميدانم گرم يك بوسه ميدادي چه ميدادم
بر سراپاي دل آويزت نميپيچم چو زلف
قانعم زان هر دو لب يك بوسه بس باشد مرا
دوش در خواب، لب نوش ترا بوسيدم
خواب ما به بود از عالم بيداري ما
ببوس از سر آن سرو سيم تن تا پاي
به پاي او چو رسي اين رويّه از سرگير
از بهر بوسهاي كه لبت بر لبم دهد
جان را هزار مرتبه برلب رسانده است
آن قدر همرهي از طالع خود ميخواهم
كه پر از بوسه كنم چاه ز نخدان ترا
از شوق دو صد بوسه زنم بردهن خويش
هر گاه كه نام تو بر آيد به زبانم
صد جان بهاي بوسه طلب ميكني زخلق
ديگر كسي مگر لب خندان نداشته است
مُردم در آرزوي شبيخون بوسهاي
يا رب به خواب مرگ رود پاسبان تو
بوسه را در نامه ميپيچيد براي ديگران
آن كه ميدارد دريغ از عاشقان پيغام را
سر منزل مراد بود آستان عشق
محروم آن كه بوسه بر اين آستان نداد
اگر پياله سرا پا دهن نميگرديد
كه حرف بوسه ی ما را به آن دهن ميزد
نذر كردم گر ز دست محنت هجران نميرم
آستانت را ببوسم آستينت را بگيرم
ميزنــــــم در رخ درخشــــــــانت
بــــوسه بر ســــايــههاي مژگانت
بر لبت چون يكي حباب شوم
بوسم آن را ز شوق و آب شوم
تا بوسهاي به من ز لب دلستان رسيد
جانم به لب رسيد و لب من به جان رسيد
طمع بوسه از آن لعل شكر خا دارم
خير از خانه ی در بسته تمنّا دارم
تلخ كامي نبود در شكرستان وصال
نامه آور نگه و بوسه پيام است اينجا
تلخي مي به گوارایي دشنام تو نيست
دزدي بوسه به شيريني پيغام تو نيست
دل ز كافر نعمتي دارد تلاش وصل يار
ورنه چندين بوسه درپيغام او پيچيده است
وه كه ميسوزم و پوزش به لب از رنج گناه
بوسهها ميزنم از دور به پيشاني تو
جان من بستان و جاني ده مرا ازبوسهاي
تا دهم باز از براي بوسه ای ديگر ترا
به بوسهاي ز لبش دل نميشود سيراب
چگونه تشنه تواند ز گوهر آب گرفت
چند است نرخ بوسه به شهر شما كه من
عمري است كز دو ديده گهر ميشمارمت
طلب بوسه دلم گه ز رخش گه ز لبش هست
اين خام طمع هرنفسي درهوسي
گرد آن خانه بگردم كه بود محفل او
پاي آن ناقه ببوسم كه كشد محمل او
گر زني تيغ زنم بوسه به دستت كه بزن
نيست مرد ره عشق آن كه مزن ميگويد
